نیمهشب است و بیشتر آدمها در خانههایشان خوابند اما در استیشن ورودی بیمارستان سردار شهید حسینپور لنگرود، «عباس رمضانزاده» نگهبان حفاظت فیزیکی بیمارستان بیدار نشسته است. کارش همین است؛ مراقبت از در و ورودی اما امشب قرار است مراقبت معنای دیگری پیدا کند.
ساعت تقریبا دو بامداد بود که ناگهان فریاد زنی، راهروهای بیمارستان را پر کرد. مادر است. بچه را در آغوش گرفته و فریاد میزند. هراسان است و هر بار میگوید: «رادمان من خفه شد! بچم مرد!»
بچه سیاه و کبود شده بود. بیحال. انگار روح از قفس تنگ بدنش پر کشیده بود اما عباس با دیدن این اضطراب و استرس طاقت نیاورد و بیحرکت نماند؛ نه اینکه جرأت نداشت؛ اتفاقاً دقیقاً میدانست باید چه کار کند. حدود دو سال پیش، مدیریت حراست دانشگاه علوم پزشکی گیلان کلاسهای آموزش امداد و نجات برگزار کرده بود و عباس هم آن آموزشها را دیده بود. همان آموزش که شاید در نگاه اول سخت به نظر بیاید اما در میانه بحران، تبدیل به سادهترین و حیاتیترین کار ممکن میشود و آن نجاتی طفلی بود که قصه اش، شنیدنی است.
بدون معطلی، بچه را از مادر گرفت و در حالی که به سمت درمانگاه اورژانس میدوید، پوزیشن بدن کودک را تغییر داد. در کمال آرامش و با دقتی که فقط یک حرفهای دارد، ضربههای کوتاه و آرامی به پشت کودک زد و و بعد معجزه ای که شیرینی اش را فقط همان مادر مضطر درک میکند.
راه هوایی بچه باز شد. نفسهایش که قطرهقطره بریده بودند، آرام گرفتند و جریان افتاد. بچه شروع کرد به نفس کشیدن اما عباس همچنان میدوید تا کودک به دست کادر درمانی اورژانس رسید. تازه آنجا بود که نفسی عمیق کشید.
کاری که عباس انجام داد، اگر چند دقیقه دیرتر اتفاق میافتاد، شاید پایانش تلخ میشد اما او آن چند ثانیه طلایی را از دست نداد. خودش میگوید، انگار نه انگار که فقط یک نگهبان است و کارش با در و ورودی است. آقای رمضان زاده میگوید: «من این صحنهها را چندین بار دیده بودم و بعد از آموزشی هم که دیدم، خوب میدانستم که نجات این کودکان در همان لحظات اولیه، خیلی مهم و حیاتی است؛ آن شب وقتی سراسیمگی، استرس و اضطراب خانواده وبیمار را دیدم، دیگر نتوانستم فقط تماشاچی باشم و گفتم باید خودم دست به کار بشوم.»